در پشت صحنه ی تمام گلهای تماشایی ، عمیقترین لبخندها روی صورت زنهایی نشسته است که روز قبل مرد خانه را برای رقم زدن همین لحظه بدرقه کردهاند . دخترهایی که زندگیشان از دور موجب غبطه است اما از نمای نزدیکتر ، شبها و روزهای طولانی از معشوق خود دوربودهاند . تنها کسانی که در روزهای شکست بارها و بارها این جمله را در گوش این مردهای غمگین تکرارمیکنند ؛ «من به تو افتخارمیکنم» همانهایی که باید لبخند بزنند ، باید آرام باشند و امن .
در حاشیه ی مسابقه ی ملوان و خیبر ، یکی از همین دخترها با انگیزه ی زیاد و در سودای پیروزی ملوان به استادیوم خانگی آنها آمده است . پیراهن سفید و آبی این تیم را به تن کرده و ۹۰ دقیقه با انگیزهیی وصف نشدنی نام این تیم را فریاد میزند ، الهه متولد اصفهان است اما برای هوادار ملوان بودن یک دلیل بزرگ دارد ؛ همسر او یکی از یازده بازیکنی است که در میدان برای این تیم میدود و الهه هم وظیفهیی جز تشویق تیم همسرش ندارد . پس در روز سرد استادیوم سنسیروس ، حوالی دقیقه ی ۷۱ ، وقتی ابوذر به هوا میپرد و به زیبایی دروازه ی دیناروند را بازمیکند ؛ الهه هم از سکوها جدامیشود و با مشتهای گره کرده و فریادی از ته دل به خوشحالترین زن آن استادیوم تبدیل میشود . همان حسی که الهه دیروز در سنسیروس تجربه کرد و با همین گل ملوان به صدرجدول لیگ رسید .
۲۰ دقیقه بعد وقتی ملوانیها غرق در شادیاند و خیبریها از فرط ناراحتی روی زمین افتادهاند ، ابوذر در میان جمعیت همسرش را پیدامیکند و از میان نردهها پیشانیاش را به پیشانی او میچسباند تا این حس ، این شادی وصف ناپذیر را مثل تمام لحظههای خوب و بد دیگری که در زندگی مشترک تجربه کردهاند ؛ با هم شریک شوند .
شب تماشایی زوج جوان و عاشق فوتبال ایران با ثبت چند عکس کاملتر میشود ؛ آنها نمیدانند که سوژه عکاس تیم شدهاند اما ثبت این لحظه ی عاشقانه حتی از پیروزی حیاتی ملوان زیباتر و شاید مهم تر است پس دوربینها روی آنها زوم میشوند و صدای شاتهای متوالی در هیاهوی جمعیت گم میشود . شاتهایی که عکس روز «ایران» را خلق میکند .

قصه ی آشنایی این زوج هم به اندازه ی زیادی جالب است ، ابوذر در روایت این که چه طور با الهه آشنا شده است و وقتی به او میگویم حتی اگر غیرقابل پخش است ، تعریف کن ، میخندد و میگوید : «قابل پخش اما غیرقابل باور است ! من در اصفهان بازی میکردم و همسرم در کلینیک فیزیوتراپی کار میکرد . اولین باری که دیدمش ، همان ثانیه ی اول متوجه شدم که دختر رویاهایم را پیداکردم . همان دقیقه ی اول به او گفتم میخواهم با تو ازدواج کنم ! باورش نمیشد اما ۶ ماه بعد عقد کردیم» ! پسر ملوانیها تک تک این جملات را با احساس زیاد و همراه با خنده تعریف میکند ، او با شوخی ادامه میدهد : «اینه که میگن پسر اگه قصدش گرفتن باشه ، میگیرهها»
در ادامه با الهه صحبت میکنم ؛ او با ذوق ادامه میدهد : «دیروز همان لباسی را پوشیدم که اولین بار وقتی خانمها را در انزلی به استادیوم راه دادند ، تن ابوذر بود . روی پیراهن نوشته «Malavan Fan Day»، خاطرم هست که در آن روز به فولاد چهارگل زدیم ، دیروز هم احساسم میگفت قرار است ببریم و همین پیراهن را پوشیدم . بعد از بازی هم رفتم که به همسرم خسته نباشید بگویم و اصلاً نمیدانستم که قرار است عکسی از ما گرفته شود اما خب عکس زیبایی ثبت شد» .
عکسی که توسط عکاس ملوان ثبت و در صفحه ی رسمی این باشگاه منتشرشد را باید زیباترین عکس این شش هفتیی که از فوتبال ایران گذشته است ؛ دانست . قصهی عشق الهه و ابوذر با پیشانیهای به هم چسبیده ، قصهی خستگی و لبخند ، قصهی خواستن و رسیدن . جایی که حاشیه مهمتر و زیباتر از متن شد .

